X
تبلیغات

The Best Myspace Stuff
دخترم شان آی - داستان زایمان من...اتاق128
6 بهمن بعد از امتحان زبان دانشگاه پیاده به خونه اومدم.شب قبلش تا صبح بیدار بودم و داشتم درس میخوندم.یه سری تمرین بود که به علت عدم حضور در کلاس جواباشونو نداشتم و مجبور شدم خودم براشون وقت بزارم.و کلی وقتمم گرفت.در این شب زنده داری شان آی هم با من همراه بود و همش مشت و لگد میزد!امتحان زبان رو خوب دادم و بعدا نتیجه ش شد نمره 19.روز 7 بهمن شروع کردم به سختی به خوندن ریاضی!خیلی میترسیدم آخه واقعا استاد جعفری سخت گیر بود و با اینکه من بالاترین نمره در میان ترم ریاضی شدم اما واسه پایان ترم خیلی خیلی استرس داشتم.در این وضعیت هر از گاهی زیر دل و کمرم هم درد میگرفت و بعد ول میکرد.منکه تمام حواسم به درس خوندن و اضطراب میگذشت اصلا به زایمان فکر نمیکردم آخه شان آی قرار بود 18 بهمن بدنیا بیاد.شب 7 بهمن دردام خیلی زیاد شد و خیلی کلافه بودم.طوریکه شوهرم نگران شده بود ولی به هر طریقی شده بود تحمل کردم و بلخره بعد از کلی درد کشیدن خوابم برد...

صبح روز 8 بهمن باز با استرس امتحان ریاضی از خواب پا شدم و این اضطراب اونقدر زیاد بود که باعث میشد از ترسم سراغ دفتر کتابام نرم!!!یک کمی با ایمان(شوهرم) بحث کردم و سعی میکردم یه جورایی خودمو خالی کنم اما نمیشد!در همون حال متوجه شدم که یه مقداری لکه بینی دارم!نگرانیم بیشتر شد اما بازم فکر زایمانو نمیکردم!با دکترم تماس گرفتم و ماجرای شب قبل و در کل وضعیتمو براش شرح دادم.دکتر کفایی که دختر دایی پدرم هم هست باهام دعوا کرد و گفت من مگر بهت نگفتم هروقت دردت گرفت حتی اگه نیمه شب هم بود با من تماس بگیری...خلاصه بهم گفت باید بری بیمارستان تا معاینه داخلی شی!واااااااااای خدای من بدترین تجربه ی عمرم بود!و دیگه نمیخوام هیچوقت هیچوقت تکرار شه.مامایی که اونجا بود بهم گفت دهانه ی رحمت فقط 1 سانت باز شده و مشکلی نیست منم گفتم من میخوام سزارین شم چون تحمل درد زایمان طبیعی رو در خودم نمیبینم.بعد از تماس با دکتر فیض(دکتر زایمانم)گفتند که برو و 14 بهمن بیا تا باز معاینه شی..!!!من با وضع آشفته و گریان به خونه اومدم.ساعت 6 بعداز ظهر بود که دیدم لکه بینیم تبدیل به خونریزی شده باز با دکتر کفایی تماس گرفتم و بعد از کلی گریه و ناراحتی بهش گفتم من خسته شدم منکه میخوام سزارین شم پس چرا میخوان باز منو معاینه کنن!دکتر هم بعد از مشاهده وضعیت من و حالت کلافگیم بهم گفت باشه امشب سزارینت میکنیم!!!حرفش ارومم کرد اما باورم نمیشد که جدی بگه و بعد از اتمام مکالمه مون به ایمان گفتم که دکتر میگه امشب باید سزارین شی.ایمان هم زیاد جدی نگرفت تا اینکه دوباره دکتر کفایی زنگ زد بهم و گفت با دکتر فیض صحبت کرده و واقعا امشب باید سزارین شم چون به خونریزی افتادم و دردام هم شروع درد زایمان هست!خلاصه بهم گفت سریع الان برو بیمارستان بنت الهدی و منم الان حرکت میکنم...

ساعت 10 شب بود که رسیدم بیمارستان.خیلی دلهره داشتم و در عین حال باورم نمیشد که تا چند ساعت دیگه شان آی عزیزمو میبینم.فکرای عجیب و غریب تو ذهنم میومد و اینکه مبادا بچه ام سالم نباشه..گاهی حتی یه قیافه ی ترسناک و مشکل دار از بچه تو ذهنم میومد ولی سعی میکردم با یاد خدا خودمو آروم کنم.گاهی گریه میکرد و گاهی میخندیدم.اصلا حال طبیعی نداشتم احساس میکردم تو آسمونام!یه حس معنوی همراه با هیجان و دلهره...نمیدونم اما الان که فکر میکنم میبینیم واقعا لحظات روحانی بود.بعد از وصل سرم و گرفتن نوار قلب بچه که حدودا 45 دقیقه طول کشید منو آماده کردند تا به اتاق عمل برم.یه گان سبز پوشیدم و سوار یه ویلچر همراه با دو پرستار وارد آسانسور شدیم.ایمان که هیجان و استرس از چهره اش کاملا مشهود بود بعد از بوسیدن من و خداحافظی از من جدا شد.(تمام این مراحل از طرف فیلم بردار خود بیمارستان فیلم برداری شد).وارد اتاق عمل شدم اولین نفری رو که دیدم خانم دکتر فیض بود.سلام کردم و منو به طرف اتاق اصلی راهنمایی کردند.اتاق نسبتا کوچیکی بود با یه تخت و کلی وسایل جراحی.چند تا خانم دیگه بودند که خیلی برخوردشون خوب بود به من کمک کردند تا رو تخت بخوابم..بعد از چند دقیقه صدای مردی رو شنیدم که بهم گفتند دکتر بیهوشیت هست.دکتر کفایی در تمام مراحل همراه من بودند و سعی میکردند منو آروم کنن.من یک کمی هول ورم داشته بود و احساس میکردم نفس کم آوردم.دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و بهم گفت چطوری؟خوشحالی که بچه تو میبینی؟!منم گفتم آره خیلی اما الان استرس دارم.یه ماسک رو صورتم گذاشتن و یه چیزی تزریق کردند و .......................

فقط داد میزدم و التماس میکردم منو جابجا نکنید.به من مسکن تزریق کنید.خیلی درد داشتم.یکی از پرستارا بهم گفت اتاق خصوصی میخوای یا عمومی منم بلا فاصله گفتم خصوصی(اتاق128 تخت 12) و همچنان التماس میکردم به من مسکن بدین.تو همون حال یکی از پرستارا اومد دو تا دستشو گذاشت رو شکم من و با تمام قدرتش فشار داد.نعره زدم که تورو خدا ولم کنین.اونقدر درد این کار شدید بود که بیهوش شدم.وقتی منو به اتاق خصوصی بردند صدای گریه ی شان آی رو واسه اولین بار شنیدم.تو حالت خواب و بیداری بودم با دردی که از پا درم آورده بود.گفتند دخترت گشنه هست و باید بهش شیر بدی.شان آی رو آوردن و گذاشت یه راست رو شکمم!نعره زدم تورو خدا ورش دارین(خیلی درد داشتم)بعد از تزریق مسکن قوی دردم قابل تحمل شد و دخترمو دیدم.وااای که چه لحظه ای بود!هنوزم وقتی فکر میکنم گریه ام میگیره.چقدر شیرین بود باورم نمیشد با خودم میگفتم این واقعا بچه ی منه!!!!!!؟شان آی سرخ و سفید بود و مدام دهانشو به اطراف میچرخوند و گریه میکرد.شیر میخواست در صورتی که من اصلا شیر نداشتم..!بعد از 1 یا دو ساعت تقلای شان آی واسه شیر خوردن و نداشتن شیر من!شان آی رو یکی از بهیارا برد طبقه ی بالا تا یکی از مامانا بهش شیر بده.خدا خیرش بده منکه همیشه دعا گوی این زن هسنم با اینکه هیچوقت ندیدمش.بعد شان آی رو آوردند پیشم و رو یه تخت کوچولو کنار من گذاشتنش.شان آی هی از خواب بیدار میشد و شیر میخواست.هر دفعه زنگ میزدیم به 123 که یه بهیار رو بفرستن تا به من تو شیر دادن کمک کنه.وقتی میومدن آنچنان محکم سینه ی منو فشار میدادن که گریه ام در میومد.بعد از چندین بار فشار دادن و مک زدن شان آی اولین شیر که همون آغوز هست رو دیدم.یه چیز زرد ژلاتینی که میگن عصاره ی وجودی هست واسه نوزاد.شیرم خیلی کم بود و مشکل شیردهی داشتم و شان آی سینه ی چپمو نمیتونست بگیره(هنوزم نگرفته!)روز بعد قرار شد مرخصم کنن اما به خواست خودم موندم و همون شب بود که زردی شان آی خیلی خیلی بالا رفت(21)!!!!!!!!!بلافا صله شان آی رو بردند قسمت مراقبتهای ویژه و من 6 روز دیگه به خاطر دخترم در بیمارستان موندم.شان آی رو گذاشته بودند تو یه دستگاهی که 12 تا لامپ فلورسنت قوی درش بود و چشمای دخترمو محکم بسته بودن و فقط یه پمپرز پاش بود!منکه برا اولین بار همچین چیزایی رو دیده بودم داشتم از ترس میمردم.به من یه اتاق نزدیک مراقبتهای ویژه نوزادان داده بودن و هر وقت شان ای شیر میخواست صدام میکردن.اینکه تو اون 6 روز من چی کشیدم خودش باز یک داستان مفصله که اصلا نمیخوام بهش فکر کنم.خیلی دردناکه واسه یه مادر که ببینه از بچه اش روزی دو بار خون میگیرن.منو از اتاق بیرون میکردن تا نبینیم اما پشت اتاق با جیگر گوشه ام اشک میریختم و در تمام این مدت منو ایمان تنها بودیم و شاهد تمام این دردا و سختی ها.خانواده ی شوهرم خیلی بهم کمک کردند اما در مراقبتهای ویژه غیر از مادر و پدر کسی رو راه نمیدادند.شان آی من الان حالش خیلی بهتره و من عاشقانه دوستش دارم.در تمام این ماجراها به این رسیدم که قدر مادرمو بیشتر بدونم و اینکه مادر شدن لیاقت میخواد که امیدوارم خداوند منو لایقش بدونه.بهشت واقعا زیر پای مادراست چرا که هر کسی نمیتونه مادر باشه.منظورم فقط زایمان نیست بلکه تمام امور مربوط به بچه داری و تربیت و..راستی یادم رفت بگم که امتحان ریاضی رو هم که 10 بهمن بود نتونستم بدم چون شان آِی خانم 8 بهمن ساعت 11:30 شب بدنیا اومد

اینم از داستان زایمان من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 17:16  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شانای-آپرانیک (Shanay Apranik) در تاریخ 8 بهمن 1387 ساعت 11:15 شب در بیمارستان بنت الهدی مشهد بدنیا اومد و ما رو غرق در شادی کرد...

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مرداد 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
آبان 1390
بهمن 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
پیوندها
خدمات زیبایی و مراقبتهای پوستی تالگو هاوس
خرید لباس های بچگانه امریکایی
صبا کوچولوی 8 ساله.لطفا کمک کنید...
آتریسا جون و عمه سپیده
انجمن حمایت از حقوق کودکان
نیوشا و مامان راحله
آکادمی تنیس بیوک
وبلاگ پارمیدا
یونای من
برای دخترم
شاهدونه کوچولوی ما
شان آی کوچولو
شایلی کوچولو
ننه طاها
آرتین مسافر کوچولوی ما
فرشته کوچولوی ما
بیایید همیشه کودک بمانیم
توت فرنگی و مهربون همسر
راشا تمشک کوچک ما
سیاوش بزرگ مرد کوچک
پیام شادی
صداقت...
زندگی یک زن وراج!
کیست خداوند من!
واااااااااای اینو ببینید عجب استیلی!!
کوچولوی نازم!
کودکانه!
من و نینی و باباش!
رهام پسر
سارینا دختری از بهشت!
بازیگران جوان!
سارینا کوچولوی ما!
مانی کوچولو
دنیای شیرین هلنا جون
شکوفه بهار نارنج
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

ترجمه گر